دیالوگ‌های ماندگار | بهروز وثوقی در فیلم ِ ”قیصر“

Gheysar-poster

قيصر: فكر كردي چی ننه؟ كسی از مردن ما ناراحت ميشه؟ نه ننه… سه دفه كه آفتاب بيفته لب اين ديفار و سه دفه كه اذون مغربو بگن، همه يادشون ميره ما كی بوديم و واسه چی مرديم، همون جوری كه ما يادمون رفته… اين دوره زمونه كسی حوصله قصه شنفتن نداره

پی نوشت: 

قِیصَر نام فیلمی ایرانی ساختهٔ مسعود کیمیایی است، که در سال ۱۳۴۸ ساخته شده و بهروز وثوقی در آن نقش آفرینی کرده و این فیلم از آغاز گران موج نو سینمای ایران است.بهترین فیلم به مفهوم مطلق، بهترین کارگردانی، بهترین هنرپیشهٔ مرد نقش اول. جشنواره فیلم سپاس تهران ۱۳۴۸ نامزد شرکت در جشنواره بین‌المللی فیلم برلین
خلاصه داستان:

فاطی دختر جوانی است که پس از مورد تجاوز قرار گرفتن توسط کریم آب منگل٬ خودکشی می‌کند. فرمان، برادر ارشد فاطی که می‌خواهد انتقام فاطی را بگیرد، به قتل می‌رسد. قیصر برادر دیگر فاطی٬تصمیم می‌گیرد که انتقام خواهر و برادر خود را بگیرد.

دیالوگ‌های ماندگار | بهروز وثوقی در فیلم ِ ”تنگسیر“

زارمحمد: برا چی بسپارمشون به حضرت ابولفضل؟ مگه خودُم دس ندارم!

Tangsir

پی نوشت:

تنگسیر فیلمی ایرانی به کارگردانی امیر نادری و محصول ۱۳۵۲ است.

خلاصهٔ داستان:

زارمحمد هنگامی که می‌خواهد ورزای سکینه را که فرار کرده است رام کند؛ به گاو صدمه می‌زند و مورد سرزنش سکینه واقع می‌شود که او اگر زور و بازو دارد برود طلب‌ش را که بزرگان بوشهری خورده‌اند بگیرد. این حادثه، و پرخاش تحقیر سکینه نسبت به زائرمحمد، موجب می‌شود تا او برای گرفتن طلبش از آقا علی وکیل، عبدالکریم حاج حمزه، ابول گنده رجب و شیخ ابوتراب برازجانی اقدام کند. آن‌ها زائر محمد را تحقیر کرده بیرون می‌کنند و می‌گویند که سرمایه‌اش در معامله سوخت شده است. زائر محمد تفنگ قدیمی و تبر زنگ زده‌اش را از زیر خاک بیرون می‌آورد و پس از خداحافظی از همسرش شهرو درصدد انتقام بر می‌آید. او پس از کشتن عبدالکریم حاج حمزه و شیخ ابوتراب از دست امنیه‌ها به اغذیه فروشی بارون آساتور پناه می‌برد و از اسماعیل، شاگرد بارون آساتور، می‌خواهد که با پدر همسرش تماس بگیرد و شهرو و فرزندانش را برای سفر آماده کند. به دستور نایب امینه‌ها در اطراف خانه ابول گنده رجب کشیک می‌کشند. اما زائر محمد با همکاری مردم او را از خانه بیرون کشیده و با شلیک گلوله از پا در می‌آورد، و سرانجام به آب می‌زند تا به همسر و فرزندانش در آن سوی ساحل ملحق شود.

دیالوگ‌های ماندگار | غلام حسین نقشینه در سریال ِ ”دایی جان ناپلئون“

daii-jaan

آنچـــه حـــدی نـــدارد خـــریت اســــت!

پی نوشت: 

مجموعه تلویزیونی دایی‌جان ناپلئون (۱۳۵۵) نام یکی از ماندگار‌ترین مجموعه‌های تلویزیونی ایرانی است که قبل از انقلاب ۱۳۵۷ در ایران ساخته و از تلویزیون ملی ایران پخش می‌شد. مجموعه تلویزیونی دایی‌جان ناپلئون بر اساس رمان دایی‌جان ناپلئون اثر نویسنده طنز‌پرداز بزرگ معاصر ایرانی ایرج پزشکزاد تهیه و توسط ناصر تقوایی کارگردانی و تولید شد.

گفتنی است پس از انقلاب ایران (۱۳۵۷) سریال دایی‌جان ناپلئون جزو سریال‌های ممنوعه تشخیص داده شد و پس از انقلاب هیچ‌گاه از صدا و سیمای جمهوری اسلامی پخش نگردید. محل تصویربرداری این مجموعه خانه امین السلطان بود که با وجود ثبت در آثار تاریخی ایران تخریب گردید.

پوستر ِ فیلمهای ِ ایرانی | آبی و رابی (۱۳۰۹)

این فیلم در سال ۱۳۰۹ به کارگردانی ِ آوانس اوگانیانس به صورت صامت به روی ِ پرده ی سینما مایاک رفت.

Abi_va_rabi

دیالوگ‌های ماندگار | حمید فرخ نژاد در فیلم ِ ” گشتِ ارشاد“

Gashte_Ershad

حالا ما یه اشتباه کردیم. ولی از یه گرگِ بارون دیده به شما نصـیحت، یعنی گرگ هم شدین بشیـن به جهنم، ولی این تن بمیره جونِ هرچی مرده گوسفند نباشین تو زندگیتون!

پی نوشت:

گشت ارشاد نام فیلمی ایرانی با ژانر کمدی و اجتماعی ساختهٔ سعید سهیلی است، که در سال ۱۳۹۰ ساخته شده‌است و حمید فرخ‌نژاد، پولاد کیمیایی، ساعد سهیلی، جمشید هاشم‌پور، نیوشا ضیغمی و سحر قریشی در آن بازی کرده‌اند

خلاصه فیلم:

این فیلم ماجرای سه جوان جنوب شهری است که برای بدست آوردن پول و گذراندن زندگی دست به کارهای خلاف می‌زنند. آن‌ها با گیر دادن به دختر و پسرهای جوان با نام گشت ارشاد پول آن‌ها را می‌گیرند و از این راه زندگی خود را می‌گذرانند.

دیالوگ‌های ماندگار | بهروز وثوقی در فیلم ِ ” داش آکل“

291082_422648917777920_1045286719_o

وقتی مـرد غم داره، یه کوه درد داره!

پی نوشت: 

داش آکل نام فیلمی ایرانی ساختهٔ مسعود کیمیایی است، که در سال ۱۳۵۰ ساخته شده و بهروز وثوقی در آن نقش آفرینی کرده‌است. این فیلم بر اساس داستان «داش آکل» از کتاب «سه قطره خون» نوشته صادق هدایت، ساخته‌شده‌است.

داستان فیلم:

ماجرای قهرمانی‌ها و مردانگی و صداقت «داش آکل» را همهٔ مردم شیراز می‌دانند. یک حاجی شیرازی که زمانی با او همسفر بوده و فضایل نیک داش آکل را می‌دانسته قبل از مرگش وصیت می‌کند که داش آکل به کارهای زندگی و املاک او رسیدگی کند. داش آکل در برخورد با خانوادهٔ حاجی دختر او را می‌بیند و به او دل می‌بندد، حال آنکه دختر سن کمی دارد. عشق دختر، داش آکل را به شراب خواری می‌کشاند. «کاکارستم»، که دشمن داش آکل است با آنکه بار‌ها در جدال تن به تن از او شکست خورده معهذا همه جا در غیابش رجزخوانی می‌کند. داش آکل ازدواج با دخترک را به علت سن زیاد خود، دور از مردانگی می‌داند و ترتیب ازدواج او را با یکی از خواستگارانش می‌دهد. شب عروسی دخترک، وقتی داش آکل از میخانه برمی گردد، با کاکارستم روبرو می‌شود و جدال آن‌ها در شب بعد به آنجا می‌کشد که کاکا در شرایطی که شکست خورده، قمه را از پشت در بدن داش آکل فرو می‌کند و داش آکل در‌‌ همان حال گلوی کاکا را آنقدر می‌فشارد که خفه می‌شود و بعد خود نیز می‌میرد